تبليغاتX
شیشه پنجره را باران شست از دل من اما...
کبوتر

 

کلام من کبوتر غریبی است

بامی نمی شناسد

کدام دست

خستگی اش را

ایوان خواهد بود ؟...

((افشین سرفراز))

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در یکشنبه 14 بهمن1386 و ساعت 11:52 قبل از ظهر
کاش...

 

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

((کیوان شاهبداغی))

  

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 3:20 بعد از ظهر
کمی فکر کنیم...

معتاد اینترنتی!

تو کشوی میزش پر از کارت اینترنته

 

افراد فامیل با تلفن خونشون مشکل دارن، معمولا در دسترس نستند.

بعد از همه سر سفره غذا حاضر می شه... نصف کارهاش را به خاطر اینترنت فراموش می کنه.

وقتی چت می کنه، دنیای مجازی را به همه (خواهر و برادر و غیرذلک) ترجیح می ده.

... آنقدر شبها پشت دستگاه نشسته، چشم و چال خودشو درآورده که خانواده اش اون را تحریم از اینترنت کردن! آیا این فرد معتاد اینترنتیه؟! آیا می شه اسم اون را معتاد بذاریم؟

برای ما فرقی نمی کنه که اون معتاد باشه یا نباشه، این مهمه که این شخص روزانه ساعتها وقتش را به... ولگردی و چت با دوستان و بالاخره چرخیدن تو اینترنت می گذرونه.

اطلاعاتمون محصور می شه به وبلاگ و اینکه چه جوری چت می کنیم و یک ایمیل فرستادن و از این جور بحثا... یه کمی هم با گوگل آشنا هستیم و در همین حد می دونیم که برای یافتن چیزی تو گوگل سرچ می کنیم...

شاید اطلاعاتمون بیشتر از این باشه، درسته شاید کمی بیشتر از این ها باشه.

ما که این همه زمان مصرف می کنیم، هزینه می کنیم، یکی هم از راه می رسه مثل من بهمون می گه معتاد اینترنتی...

با این حال اطلاعاتمون از اینترنت در حد یک اپسیلونه... این جوری می شه که می ریم توی اردویی، بعد استاد می پرسه تو این جمع صد نفری کی با گوگل ترس آشنایی داره، نتیجش این می شه که هیچ کس دستش را بالا نمی گیره.

ندونیم که آن طرف دنیا در گوگل یا هزاران سیستم دیگه چه اتفاقاتی می افته! و همچنان اندر خم یک کوچه بمونیم... باید راهمون را تغییر بدیم، نگاهمون را عوض کنیم، این جوری که نمی شه تحول عظیم در وبلاگ نویسی ایجاد کنیم...

دشمن باید از وبلاگ نویسان احساس خطر کنه، نه اینکه ما را بدان مشغول کنه.

عجب روزگاریه که ما را با نیکل کیدمن و جنیفر لوپز و امثالهم مشغول کنند و سرمان را با این چیزها شیره بمالن و بعد هم با آمدن یک سیستم جدید خوشمان بیاد و به روح اموات دست اندرکاران گوگل فاتحه بخونیم. نشود که دنیا و دیگران آن قدر جلو بروند و کار کنند و ما هنوز پشت دستگاه مشغول وبلاگ نویسی آبکی باشیم و بعد از آن دور دورا برامون دست تکون بدن.

نشود که روزی قلممون زیر بار این غفلت ها بشکنه و خرد بشه و خاکستری هم از اون باقی نمونه.

نشود که وبلاگ نویسان دینی به بهانه دینی نوشتن باورهای دینی خودشان را هم فراموش کنن.

به هر حال حواسمون باشه که تو اینترنت داریم چه کار می کنیم، می چرخیم یا می چرخوننمون... داریم اله کلنگ بازی می کنیم یا نه، یعنی روزی می ریم بالا و روزی پایین می آیم.

ناگفته نمونه که این مطلب در وصف یه عده ای از وبلاگ نویساس... اما این یه عده یه کم تعدادشون زیاده... این ها را ننوشتم که بخواید کامنت الکی بذارید و برید... باید روش فکر کنیم.

این ها همه آموزه های اردوی طهوراست... یعنی آن چیزهایی که از این اردو یاد گرفتم. ناگفته نمونه که این مطلب در وصف یه عده ای از وبلاگ نویساس... اما این عده یه کم تعدادشون زیاده... باید روش فکر کنیم!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 0:5 قبل از ظهر
نام تو...

 

بر آرزوی گرم فرو مرد در دریغ

بر تاک ، بر گیاه

بر نقش هر امید فرو مانده در فریب

بر برگهای بید

بر چشمهای خسته ز شبهای انتظار

بر زنبق سپید

بر اشتیاقهای نالیده از درنگ

نام تو می نویسم

بر خنده ی نهفته بر سیمای درد مند

بر گفته های مغز نجوشید بر زبان

بر بوسه های گرم فرو مرد برلبان

بر اشکهای شوق بر گریه های تلخ

بر سایه ی هراس

بر چهره ی امید

نام تو می نویسم

بر روی لایه ائی که خزانش به خاک ریخت....

شادروان دکتر مصطفی رحیمی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 11:10 بعد از ظهر
مسافر

 

داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم تنها           تنها

 و صبوری مرا 

کوه تحسین می کرد...

حمید مصدق

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 0:54 قبل از ظهر
دل

نشنو از نی،نی حصیر بی نواست

بشنو از دل ،دل سرای کبریاست

نی چو سوزد،تل خاکستر شود

دل چو سوزد،خانه ی دلبر شود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 5:34 بعد از ظهر
عشق

آسمان چیز عجیبی است، نمی دانستم

عاشقی کار غریبی است، نمی دانستم

زنده بودن به نفس نیست،نمی فهمیدم

عشق کار همه کس نیست،نمی فهمیدم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 5:28 بعد از ظهر
...

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می ساخت ولی به فکر پریدن بود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در سه شنبه 13 شهریور1386 و ساعت 12:48 بعد از ظهر
دوستی...

 

من گمان میکردم

دوستی همچو سروی سرسبز

چهار فصلش همه آزادگی است

من چه میدانستم ...

هیبت باده زمستانی هست

من چه میدانستم ...

سبزه میپژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی

من چه میدانستم ، دل هر کس دل نیست ...

قلبها صیقلی از آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

سخن از مهر من و جور تو نیست ، سخن از

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پنداره سرور آور مهر.....

حمید مصدق

 

ما خودمون دیوونه ی این شعر و کارای حمید مصدق عزیز هستیم .

شمام اگه شعره قشنگی از حمید مصدق در خاطرتون هست ما رو ازش  

بی بهره نزارید. ممنون.

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 9:41 قبل از ظهر
...

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط الهام-فاطمه در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت 12:26 بعد از ظهر